یادگارخودم

خرید بک لینک
 اتفاق شروع شدساعت حدود 11 شب بود تهران تکان خوردنه اینکه قبلا تکان نخورده بود ، تکان های بیشتری هم در سالهای گذشته خورده بود  ولی این دفعه  عکس العمل مردم متفاوت بود ، در کسری از ساعت مردم هجوم خود به سمت خیابان ها ، پمپ بنزین ها و پارک ها رو شروع کردندخیابان ها مملو از ماشین شد و ترافیک به کوچه هایی راه یافت که قبلا چنین تجربه ای را نداشتند ،  کوچه های خلوتی که داشتند اولین ترافیک خود را تجریه می کردندولی چه خبر بود ؟یک زلزله 2 ثانیه ای انقدر باعث هراس می شود ؟آیا تهران انقدر بی اعتماد است ؟شاید تهران از دست این هجوم خسته شده است ، شاید تهران برای قدیم های خودش دلش تنگ شده ، تهران هم به مستعمره کنندگانش اعتمادی ندارد ، دیگر از اینهمه فرصت طلبی و خودخواهی بیزار شده  شاید تهران می خواهد بخوابداین تازه سرآغازی برای اتفاق های آینده است .......... پس از مردن چه خواهم شد نمی دانمنمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساختولی بسیار مشتاقم که ازخاک گلویم سوتکی سازدگلویم سوتکی باشدبه دست کودکی گستاخ و بازیگوشو او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشاردو خواب خفتگان خفته را آشفته و آشفته  تر سازدبدین سان بگیرد از همه انتقام سکوت مرگبارم را.+ نوشته شده در  شنبه دوم دی ۱۳۹۶ساعت 14:30&nbsp توسط آرش  |&nbs یادگارخودم...

ما را در سایت یادگارخودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 219 تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 2:56


پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی

تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی

تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی

کنون من هم به دنیا بی نشان بودم

پدر آن شب جنایت کرده ای شاید نمی دانی

به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی

از این بابت خیانت کرده ای شاید نمی دانی

کارو

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۶ساعت 16:6 توسط آرش |
یادگارخودم...

ما را در سایت یادگارخودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 165 تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت: 13:25

یه روزی میرسه که دیگه این وجود فیزیکی توان خیلی کارها رو ندارهیه روزی میرسه که دیگه نمیشه از جسم برای لذت بردن استفاده کرد ، دیگه الکل و سکس و مواد مخدر که هیچ ، حتی خوردن یه غذای شیرین و چرب یا حتی خوردن یه نوشابه برای سلامتی ضررش در حد یه بحران میشه و دیگه امکان پذیر نیستنه اینکه فکر کنی این اتفاق رو متوجه میشی ، نه یه روز میری دکتر و دیگه تموممیفهمی اون فرصتی که فکر میکردی حالا حالا داری ، تموم شدهحالا باید بشینی توی ایوان خونه و به دور دست خیره بشی ، یاد گذشته ها بیفتی و مرور کنی ، همه چیز مثل یه فیلم از جلوی چشات رد میشهخیلی ها رو از دست دادی و حالا داری براشون دلتنگی میکنی ، اون موقع سرت گرم کار و تفریح بود نتونستی جای خالیشون رو حس کنی ولی الان داری حس می کنییاد روز ازدواج و بدنیا اومدن بچه هایی می افتی که حالا هرکدوم از اون بچه ها رفتن دنبال زندگیشون و دارن همون کارهایی رو انجام میدن که قبلا تو انجام میدادیوقتی فکر میکنی میبینی خیلی کارهای انجام نشده داری که دیگه توانش رو ندارییه رفیق قدیمی داشتی که خیلی وقته ازش خبری نداری ، بلند میشی شماره ها رو چک می کنی و زنگ میزنی به موبایلش ولی خاموشه ، به خونه اش زنگ میزنی یه نفر جواب میده میگه بیمارستان بستری شده ، آلزایمر گرفته و کسی رو نمیشناسهچقدر تنها شدی ، روزگاری بود که برای هر لحظه اش کلی پیشنهاد داشتی ولی الان تنها پیشنهادت یادگارخودم...

ما را در سایت یادگارخودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 177 تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت: 13:25

صفحه بندی